حکمت خدا
آن زمان که غرق در افکار خود روی صندلی کنار پنجره نشسته ام و گاه به آبی آسمان و کوههای سر به فلک مینگرم و گاه به بخاری که از لیوان چای برمیخیزد و مرور میکنم این ده روز درد و بیماری را و کلنجار میروم با خود و میقبولانم به خود که "هیچ کار خدا بی حکمت نیست"! صدای دخترک در گوشم طنین انداز میشود که : مامان جونم ، بیا داروهاتو واست آوردم بخوری ... و چقدر این لحظه ی به ظاهر ساده برایم عمیق و احساسی بود و لرزاند قلبم را و سپاس گفتم خدا را با تمام وجودم بخاطر وجود این فرشته کوچک ِ سراسر مهربانی و این خوشبختی ِ ملموس و شیرین...
-گویا لازم بود چند روزی در بیمارستان بستری باشم و ببینم و یاد بگیرم و پخته تر شوم و شرمنده خدای خود شوم و بیش از قبل شاکرش باشم
پروردگارا
یاریم کن تا بیاموزم تنها درسی را که به آن نیازمندم
همانا درس توکل به توست
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


حکمت خدا 



