دیار پدری...
جمعه رفتیم خونه مادرجون(مامان بابا) به صرف قییش
(یکی از غذاهای محلی خراسان شمالی که من و بابایی بسیار به آن علاقمند میباشیم
) شما هم خیلی با لذت میخوردی و به به چهچه میکردی![]()
کلی واسه مادرجون زبون ریختی و خودتو شیرین کردی
بهش گفتی:مادرجون مریض شدی؟داروهاتو بخور ،زود خوب شی
گفت:داروهامو خوردم گفتی:پس چرا خوب نشدی هنووووووووز؟
(انشاله خدا مادرجون و همه بیمارهارو شفا بده...آمین)
سر سفره رفتی آشپزخونه از مادرجون قاشق کوچولو گرفتی اومدی با هیجان به من میگی:مادرجون چقدر مهربونه...به من قاشق کوچولو داد!!!!![]()
![]()
از دیدن محیا ، رضا و مرتضی و زهرا(دختر دختر عموی بابا) کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی![]()



محیارو خیلی دوست داری و مدام بغلش میکنی و میبوسیش


فدات شم که میخوای کارهای محیا رو تقلید کنی
![]()
ظهر ما خوابیدیم و شما با عمه سمیه و علی آقا رفتی پشت بام و خوش گذروندین
عصر هم بردیمت حموم که کلی گریه و دادوبیداد راه انداختی
چون به رضا قول داده بودم که بریم خونشون بعد از شام رفتیم خونه عمه عالیه و یه ساعت هم اونجا با رضا و مرتضی بازی کردی و نهایتا ساعت11شب برگشتیم خونه

واااای اون لبای غنچه تو بخورم من

وسط دو تا پسرعمه از خجالت سرتو انداختی پایین![]()
![]()
طبق معمول به محض اینکه نشستیم تو ماشین از شدت خستگی تو بغلم بیهوش شدی و خوابیدی
من هم تو مسیر یه دل سیر نیگات کردم و کلی بابت داشتن دختر خوب و مهربون و نازی مث تو خدا رو شکر کردم




دیار پدری...
