منو نگاه کن....
آقای گرامی از دوستان قدیمی باباجون در دوران دانشسرا ، دیشب مهمونشون بودن و این هدیه رو واسه شما خریدن

شما هم مدام صداشون میزدی : دوست باباجون! دوست باباجون خیلی ممنونم .من دوست دارم
و ایشون از بس ذوق کرده بود که به باباجون گفته بود به محض اینکه برگردم مشهد به دخترم میگه سریع یه نوه بیاره واسم
چقدر نوه شیرینه



عروسکه چشاش بسته بود و شما بزور میخواستی چشاشو باز کنی واسه همین مژه شو کندی
و بعدشم پرتابش کردی و گفتی مامان چرا به من نگاه نمیکنه؟
![]()
دیروز عصر رفتیم نمایشگاه خانه مدرن،قیمتها نسبت به بازار مناسب بود اما خرید نکردیم
بعدش رفتیم خونه عمه جون من و طبق معمول اونجا هم کلی زبون زدی و خودتو شیرین کردی براشون.
کلاه لباستو میذاشتی رو سرت به عمه جون میگفتی:به نظرت من خوشجل شدم؟
(هلاک این نظرخواهی وبه نظر گفتنتم مامان جونم
)

![]()
پ.ن: از فردا مهمونای خیلی عزیزی داریم که تو پست بعدی مفصل برات مینویسم


منو نگاه کن....
