برای دخترم الینا به بهانه سومین سالگرد زمینی شدن
تنبلی مزمن
سلام به دوستان عزیزم که جویای احوال هستید و منتظر عکسهای تولد حقیقتش نمیدونم چرا دچار تنبلی مزمن شدم و مث یه کدو تنبل از اینور میفتم اونور ... از اونور میفتم اینور!!!!!!!! فقط دوست دارم بیاین خونمونو ببینید اصن یه وضی!!!!!!! اومدم اینو بنویسم شاید وجدان درد بگیرم و به قولم وفا کنم و پست تولد رو عکسدار کنم اما به همتون سر میزنم (فکر نکنید بی معرفت شدم) وااااااااااااااااااااااااااااااااای دوستان بلاگفایی اصلا نمیشه واستون کامنت گذاشت مردم از بس کلیک کردم 1-فرزانه جون مامان آرین مهر عزیز تولد گل پسر رو تبریک میگم بهت 2-دوست خوبم خانومی امیدوارم براحتی و بزودی فرزند دلبندت رو در آغوش بگیری و........و..........و.............تمام ...
تولد سه سالگی
تولدت مبارک دختر من همدم من مونس من پاره تن من عشق ابدی و جاودان من سلامتی و عاقبت بخیری تو بزرگترین آرزوی منه جگر گوشه من امیدوارم همیشه در پناه حق باشی و لطف یزدان شامل حالت باشه که این بزرگترین نعمته تشکر نوشت:یک دنیا ممنون از پیامهای سراسر مهرتون بسیار خوشحال و خوشبختم از اینکه دوستان باوفا و مهربانی چون شما عزیزان دارم با عرض شرمندگی کامنتهای پست قبل رو تأیید میکنم و پاسخم به تمام این پیامهای زیبا و بااحساس یک دنیا عشق و عشق و عشق است و از همینجا به دستان پرمهر تک تک شما دوستان و همراهان عزیز و دوست داشتنی ام بوسه میزنم بزودی با عکسهای تولد برمیگردیم پ.ن...
شمارش معکوس سه........دو........یک.........تا تولد
هوووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااا سه روز بیشتر تا جشن تولد سه سالگی فرشته کوچولوی من نمونده بادا بادا مبارک بادا............... ایشاله مبارک بادا............. جشن تو جشن تولد تموم خوبیهاست ...
اصدن نگران نباش رفیق!
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ... "مرحوم حسین پناهی" خونه دایی جون بودیم یهو دیدم یک عدد مگس محترم نیمه جان که درحال بال بال زدنه ، تو دستته!!! چنان دادی زدم که از ترس رفتی زیر میز و گریه کردی چه کنم با تو آخه!!! بابا رفته بود بیرون باهاش کار فوری داشتم زنگ زدم موبایلش دیدم خونه جا گذاشته بهت میگم: امان از دست بابات الینا ! میگی: اصدن نگ...
طب سوزنی!
وقتی هیجانی میشی و یا میخوای به کسی ابراز احساسات کنی لپشو میکشی یا نیشگون میگیری و جل الخالق نمیدونم چرا اینقدر نیشگونات ریز و سوزش دهنده ست و آدم ضعف میکنه واسه همین اکثراً بچه ها از دستت شاکی میشن و میان به من میگن الینا منو نیشگون گرفت و من هم مدام باید توضیح بدم که عزیزم الینا چون خیلی تورو دوست داره اینکارو کرده اون شب خونه عمه جون مرتضی اومده میگه زندایی جون من به الینا اسباب بازی دادم اما اون منو نیشگون گرفت گفتم عزیزم الینا دوست داره و خواسته ازت تشکر کنه با کلافه گی گفت نه من نمیخوام منو دوست داشته باشه ...






