الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

الینا فرشته آسمونی

30ماه گذشت....

  الینا به زندگی آمد تا در هر بهار گنجشک ها را ببیند تابستان ها در کوچه لی لی بازی کند پاییز های زیبا را پشت سر گذارد   و زمستان ها برف بازی کند خدا خواست که الینا با قلب کوچکش کنار ما ، بیاید تا این قلب زیبا ، سال های سال بتپد تا این قلب عاشق شود و زندگی کند خدا را برای هدیه زیبایش که تقدیم خانواده  ما نمود ، سپاس   الینا با قلب زیبایش در کنار ماست دلمان گرم خدای عاشق خوبی ست دلمان ، گرم خدای الینا ست سپاس خدای الینا را.....   هدایایی که من و بابایی به مناسبت 2/5سالگی فرشته کوچولومون خریدیم:   اینو بدون تا ابد عشق ابدی من و بابایی هستی ا...
11 بهمن 1391

منو نگاه کن....

آقای گرامی از دوستان قدیمی باباجون در دوران دانشسرا ، دیشب مهمونشون بودن و این هدیه رو واسه شما خریدن شما هم مدام صداشون میزدی : دوست باباجون! دوست باباجون خیلی ممنونم .من دوست دارم و ایشون از بس ذوق کرده بود که به باباجون گفته بود به محض اینکه برگردم مشهد به دخترم میگه سریع یه نوه بیاره واسم چقدر نوه شیرینه عروسکه چشاش بسته بود و شما بزور میخواستی چشاشو باز کنی واسه همین مژه شو کندی و بعدشم پرتابش کردی و گفتی مامان چرا به من نگاه نمیکنه؟ دیروز عصر رفتیم نمایشگاه خانه مدرن،قیمتها نسبت به بازار مناسب بود اما خرید نکردیم بعدش رفتیم خونه عمه جون من و طبق معمول اونجا هم کلی زبون زدی و خودتو شیرین کردی...
9 بهمن 1391

وقتی الینا کوچولو بود...

میگم:الینا وقتی کوچولو بود کجا بود؟ میگی: داخل شچم(شکم) مامانش (قربون اون داخل گفتنت بشم من ) میگم: وقتی اومد بیرون چی گفت؟ میگی: اینگه...اینگه...اینگه... میگم: بعد مامان بهش چی گفت؟ میگی: سلام گلم...به دنیا خوش اومدی...   کلی آبمیوه خوردی اومدی پیشم لباستو میدی بالا میگی: مامان ببین شچمم بزرگ شده میخواد نی نی بیاد بیرون یه خانوم چاق دیدی با هیجان و صدای بلند میگی : مامانی ببین تو شچمش نی نی داره خانوم: مامان: الینا: منو بردی تو اتاقت که با هم بازی کنیم. دست به چونه ایستادی میگی: من چی میخوام؟ من چی دوست دارم باهاش بازی کنم؟ و میون خیل عظیم اسب...
8 بهمن 1391

دیار پدری...

جمعه رفتیم خونه مادرجون(مامان بابا) به صرف قییش (یکی از غذاهای محلی خراسان شمالی که من و بابایی بسیار به آن علاقمند میباشیم ) شما هم خیلی با لذت میخوردی و به به چهچه میکردی کلی واسه مادرجون زبون ریختی و خودتو شیرین کردی بهش گفتی: مادرجون مریض شدی؟داروهاتو بخور ،زود خوب شی گفت : داروهامو خوردم گفتی: پس چرا خوب نشدی هنووووووووز؟ (انشاله خدا مادرجون و همه بیمارهارو شفا بده...آمین) سر سفره رفتی آشپزخونه از مادرجون قاشق کوچولو گرفتی اومدی با هیجان به من میگی: مادرجون چقدر مهربونه...به من قاشق کوچولو داد!!!! از دیدن محیا ، رضا و مرتضی و زهرا(دختر دختر عموی بابا) کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی ...
7 بهمن 1391

الینا و نماز...

با صدای آهسته و نجواکنان سوره حمد رو میخونی عزیزم فدات شم که اینقدر خالصانه دست به آسمون بلند کردی و دعا میخونی اینجا از زیر چادرت میگفتی: مامان مثلا نی نی شو ، بیا پشت من بشین نزار نماز بخونم آهنگ پایانی کارتون عصر یخی رو شنیدی و وسط مناجاتت داری اونو تماشا میکنی بهت گفتم مامان اگه نمازت تموم شده جانماز و جمعش کنم سریع دستاتو بردی بالا و گفتی نه هنوز تموم نشده ماشاله قد کشیدی و چادر نمازت کوتاه شده  عزیزم به مادرجون میگم یکی واست بدوزه   مومن بودن فرزندم همیشه یکی از آرزوهام بوده چون انسانهایی که به وجود خدا اعتقاد راسخ دارند بسیار با آ...
5 بهمن 1391

اتمام امتحانات مامان و بابا

 دیروز به محض اتمام امتحانات و درواقع اتمام استرسها و خفقان های من و بابایی !روز آغاز گشت و گذار و تفریح بووووووود از ساعت2/5که از سرکار برگشتم خونه تا ساعت 5بی وقفه و بدون حتی لحظه ای توقف با هم کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم ،بادبادک درست کردیم و تو خونه کلی دنبال هم دویدیم و فضای خونه پر بود از صدای قهقهه مادر و دختری که عاشقانه همو دوست دارن و از بودن باهم لذت میبرن بعد سریع آماده شدیم و با مادرجون و زن دایی جون و نادیا جون و جوجه هاش رفتیم دیدن نی نی کوچولوی ندای عزیزم و شما کلی از دیدنش خوشحال شده بودی و بهش محبت میکردی و نازش میدادی عزیز دل من ریحانه جون و شهراد هم اونجا بودن و حسابی جمع نوه های ح...
5 بهمن 1391

هی روزگار....

هوا سرد بود شعله بخاری رو زیاد کرده بودم چسبیده بودم به بخاری ، با عشق اومدی سمت من تا بغلم کنی و ببوسی منو ،بهت گفتم مواظب باش میخوری به بخاری میسوزی ،گفتی: خدا نکنه!!! قند تو گلوت گیر کرد  شدیدا سرفه میکردی منم که ترسووووووووو کلی ترسیدم  داد زدم بابا بیا دخترم داره از دست میره یه کم که بهتر شدی اومدی بغلم میگی: عزیزم دلم نگران نباش ، ببین خوب شدم الهی من قربون این مهربونی و لفظ قلم صحبت کردنت بشم مامان جونم. ولی حقیقتا اصلا دل ندارما باید حسابی تمرین کنم و این دل نازکی و ترسهای بیخود رو از خودم دوووووور کنم جالبه از اون روز به بعد الکی سرفه میکنی تا بهت نیگا میکنم میگی نه... نه... نگران نبا...
3 بهمن 1391

آیینه رفتار...

خونه بابا جون همه دور هم جمع بودیم و چایی مینوشیدیم. قندو بدجوری میجویدی و خرت خرت میکردی گفتم وااااای مامانی اینجوری نخور گوشتم ریخت!!! متفکرانه منو نیگا کردی میگی: کجا ریخت؟مامانی گوشتت کجا ریخت؟ همه زدن زیر خنده حالا من موندم چه جوری معنیه این اصطلاحو واست توضیح بدم چند وقت پیش که یه کوچولو کار بدی انجام داده بودی بردمت تو اتاقت ،گفتم از دستت ناراحتم .حق نداری از اتاقت بیای بیرون از اون روز به بعد هر وقت یه کاری میکنی که حس میکنی خوب نبوده بدون اینکه من بهت چیزی بگم یا عکس العمل نشون بدم میدوی تو اتاقت میشینی و با ناراحتی میگی من ناراحتت کردم و نمیای بیرون تا من بیام دنبالت و ببوسمت و بیارمت بیرون!!! &nb...
26 دی 1391

تعطیلات...الینا...مامان و بابا

دو روز تعطیل بود و بالاخره بعد مدتها تونستیم یک دل سیر با هم باشیم و کلی با هم بازی کنیم.چه حس زیبا و غیرقابل وصفیه ،بودن در کنار تو و بوئیدن و بوسیدن تو خوشحالم که حالت بهتر شده و دوباره شیطنتهاتو از سر گرفتی...خدایا شکرت... -نشستی رو سینه باباجون و محکم گلوشو فشار میدی و میگی:حرف بزن...حرف بزن سنبل خان -دیروز عروسکتو پرت کردی و بعدش از زبون اون به خودت میگفتی:کمک... کمک الینا جون... کمک من مردم!!! و من با تعجب به این فکر میکنم که این کلمه رو از کجا یاد گرفتی و آیا معنیشو میدونی واقعا؟یا همینجوری بکار میبریش؟ بابا کنارت نشسته ، رو میکنی به من میگی: راستی کاظم آقا دستش خوب شد؟ .... اینم دو ...
24 دی 1391