بازگشت به خانه!
سلام به دوستان عزیزم سلام به دختر مهربون و ناز خودم جونم واست بگه بعد از تولد شهراد که یه کوچولو منو اذیت کردی ، فرداش چون جلسه داشتیم و از اونجاییکه مطمئن بودم طبق معمول اومدن دنبالت فایده نداره و نمیای خونمون ، نیومدم دنبالت و رفتم بانک. بعدش هم از بس خسته بودم اومدم خونه و خوابیدم از مادرجون پرسیده بودی چرا امروز مامانم نیومد دنبالم؟ ایشون هم به شوخی گفته بود چون مامانت رو اذیت کردی گفته دیگه نمیام دنبال الینا و قراره همه وسایلتو بیارن خونه ما تا همیشه اینجا زندگی کنی علیرغم اینکه دوست نداشتم مادرجون این حرفو بهت بزنه و بهشون گفتم که ممکنه تو روحیه ت تاثیر بد بزاره و فکر کنی من دوسِت ندارم اما کارساز بود و از اونروز خودت میای خون...








