الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

اعتراض کاملا بر حق!!!

این روزهامون بیشتر به رفت و آمد به آشخانه و مراسمات سوم و هفته و ختم  مادرجون مهری گذشت... اونجا حسابی جمعتون با بچه ها جمعه - گاهی بازی و شادی و گاهی درگیری و گریه ... و مطابق معمول مشکل داشتن با جمع های شلوغ و بهانه گیری ها  و صد البته پابرجا بودن ِ شیرین زبانی ها ============================================================ بدلیل گرمای بی سابقه ای که این روزها گریبانگیر استانمون شده و عرق کردن زیاد و خیس شدن موهات خودت کلی کلافه شدی و بهم گفتی منو ببر آرایشگاه مث شهریار کچلم کن منم تقریبا همین کار و کردم   وقتی آرایشگر میخواست پشت گردنت رو تیغ بزنه گفت اصلا تکون نخور چون ممکنه تیغ گردنتو ببـُره شما گفتی&nbs...
28 مرداد 1393

ازخاک تا افلاک

14مرداد93 ساعت 11 ظهر ، لحظه عروج مادر جون مهری بود... پدر بود و شانه های افتاده و لرزان و بغضی که جلوی ترکیدنش را میگرفت بخاطر دل خواهرانش...می گویندخاصیت مرد بودن این است ...که اشکهایت را نبینند و تو در خلوت بگریی و ضجه بزنی...! (که صدالبته هنجاری است بسیار نابهنجار! ) چه میکشی همسرم؟! 6 سال قبل تر پدر نازنینت را در اثر سانحه رانندگی از دست دادی و هنوز به نبود او خو نگرفته بودی مادر عزیزت را در اثر بیماری سرطان از کف دادی... و غم دومی چقدر برای من ملموس است و میدانم و کامل میدانم که چه غوغایی است در درونت؟!!! و چه سخت بود روزی که همه پراکنده شدیم و به منزلمان بازگشتیم و خاموش شد چراغهای آن خانه که روزی جایگاه وصل پدر و مادری بود ب...
19 مرداد 1393

دل اهواریی

فروشنده های دست فروش رو که میبینی کلی دلت براشون میسوزه  و غصه اینو میخوری که چرا کسی چیزی ازشون نمیخره و توضیح ما دال بر اینکه میخرن اما الان کسی نیست به حالت افاقه ای نداره و دست آخر مجبور میشیم خودمون خرید کنیم ازشون ! حالا هر چی که میخواد باشه ... فقط بخاطر دل مهربووووون و اهورایی ِ تو دلبندم احترام بسیار خاصی برای بزرگترها قائلی علی الخصوص پیرمردها و پیرزن ها ، خیلی رعایت حالشونُ میکنی حتی لحن صحبتت وقتی باهاشون صحبت میکنی تغییر میکنه و مهربونی ش صد چندان میشه و این منو خیلی خوشحال میکنه دخترکم . . . چند روزی سرگرم تدارکات جشن زادروزت بودیم و بسیار بسیار بهمون خوش گذشت وقتی ذوق و شعف صد چندان تو رو میدیدیم که با چه...
9 مرداد 1393

روز میلادت

  چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه  زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است           روز ابتدایی بودن              و چه اندازه شیرین است امروز...                    روز میلاد تو. روز تو روزی كه تو آغاز شدی!!! ****پاره تنم ، روز میلادت مبارك** *  ...
4 مرداد 1393

پراکنده از این روزها

سلام به همه دوستان نازنین و مهربانم و ممنون که  این مدت جویای احوالم بودید واقعا خوشحالم که از طریق وبلاگ خاطرات دخترم با دوستان خوب و دوست داشتنی مث شما آشنا شدم و خوشحالم که  همیشه قوت قلبم هستید و ممنونم بخاطر تمام مهربونیهاتون شکر خدا  در حال بهبود هستم و انشاله بزودی زود با انرژی مثبت شما دوستان عزیزم به روال سابق برخواهم گشت و اما سلام به دختر گل و بلبل و مهربونم که این مدت با مهربونیها و شیرین زبونیهات منو سرشار از امید و عشق و شادی میکردی و روزی هزاران بار خدا رو شکر میکردم بخاطر وجود تو فرشته نازنینم و اما بگم از این روزهات که حساااااااااااااابی خانوم شدی و کلی کمک حال منی عزیزم فدات شم که اینقدر شیرین زبون...
29 تير 1393

حکمت خدا

آن زمان که  غرق در افکار خود روی صندلی کنار پنجره نشسته ام و گاه به  آبی آسمان و کوههای سر به فلک مینگرم و گاه به بخاری که از لیوان چای برمیخیزد و  مرور میکنم این ده روز درد و بیماری را و کلنجار میروم با خود و  میقبولانم به خود که "هیچ کار خدا بی حکمت نیست"! صدای دخترک در گوشم طنین انداز میشود که : مامان جونم ، بیا داروهاتو واست آوردم بخوری ... و چقدر این لحظه ی به ظاهر ساده برایم عمیق و احساسی بود و لرزاند قلبم را و سپاس گفتم  خدا را با تمام وجودم  بخاطر وجود این فرشته کوچک ِ سراسر مهربانی و این خوشبختی ِ ملموس و شیرین...   -گویا لازم بود چند روزی در بیمارستان بستری باشم و ببینم و یاد بگیرم ...
25 تير 1393