الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

هفته منتهی به 92/7/25

سلام به دوستان نازنینم سلام به دخترک ِ ناز گلک ِ شیرینی عسلم این هفته بالاخره خانواده خودم (بعلاوه خانواده عمو رضا و عمه م) رو هم واسه سور خونه نویی دعوت کردم و واسشون قیمه بادمجون و مرغ پختم که بسی خوشمزه بود دسر ژله آکواریوم و ژله رنگین کمون درست کردم که فقط از آکواریومش عکس گرفتم   اون قارچ ِ تزئینی رو سالاد هم حکایتی داشت که فقط من میدونم و خدای من و "مامان آینده یه فسقلی"    ======================== دوشنبه بعد از رفتن سر مزار مامانم رفتیم آشخانه ، زن عمو جون زحمت شام رو کشیده بودن شب شما و مادرجون رو بردیم درمانگاه چون هر دوتون تب داشتین و بعد از صرف شام برگشتیم خونه ، تا صبح ...
27 مهر 1392

آخر هفته92/7/19

سلام به دوستان نازنینم سلام به دختر گل و بلبلم اول بگم بی نهایت دوِسِت دارم عزیزک دلبرک خوشگلک ناز گلکم پنجشنبه عصر مطابق معمول رفتیم آشخانه و احوالپرسی مادر جون مهری و ساعت 11 شب برگشتیم خونه کلی با رضا و مرتضی بازی  و شیطنت کردین همچنان به اینکه من ساغر کوچولو رو بغل کنم حساسی اما خیلی با سیاستی وقتی بغلش میکنم مستقیم نمیگی بزارش زمین مثلاً میگی وای مامان چشاشو ببین ناراحته ! میخواد بره بغل مامان خودش !   یا خودت دراز میکشی رو زمین و اینگه اینگه میکنی و میگی مامان اونو بده مامانش بیا نی نی کوچولوی خودت داره گریه میکنه !   اما در مجموع خیلی مهربونی و خیلی هوای ساغر کوچولو رو ...
21 مهر 1392

از خود به خدا .......

چند وقتیست که بزرگ شدنت برایم ملموس شده آنروز پرسیدی  که خدا کجاست؟ گفتم خدا همه جا هست؟ هم اکنون نیز با ماست ، کنار ماست گفتی : پس کو؟! چرا من نمیبینمش؟! اندکی فکر کردم! چه بگویم که بفهمانم منظورم را به تو کودک سه ساله؟! گفتم: مثل باد است خدا ...نمیبینی اش اما هست! .... پدر وارد مکالمه ما شد و گفت: خدا در قلب توست ... حال هر روز به من میگویی خدا اینجاست...تو قلب ِ من دیروز که با هم دراز کشیده بودیم از اندرونی ات! صدای قاروقور گرسنگی برخاست با شیطنت گفتی : مامان ! من و خدا تو دلم گرسنه  شدیم ، غذا میخوایم از جا پریدم و غذایی آماده کردم تا تو و خدایت با هم صرف کنید و با هم خ...
18 مهر 1392

روز جهانی کودک

                              من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ دنیایی که بمب و موشک نمی سازه موشک روی خوابِ کودک نمی ندازه رؤیای من اینه: دنیای بی کینه دنیای بی کینه، رؤیای من اینه                              روز جهانی کودک مبارک    اینم هدایای کودک دلبند من ...
16 مهر 1392

نقاشی های الینا + بعداً نوشت

جمعه با خانواده بابا رفتیم درکش. به بابا گفتم نریم اونجا آخه رودخونه هست و نمیشه بچه ها رو کنترل کرد که نرن تو آب  اما چون بقیه از صبح اونجا مستقر شده بودند و ما دیر رسیدیم ناچاراً رفتیم همونجا و از قضا کنار آب بودیم ! علیرغم اینکه هوا بسیااااااااار گرم بود اما آب سرد بود اما هیچکدوم نتونستیم حریف شما بچه ها بشیم و همتون رفتین یه نیم ساعتی تو آب بازی کردین و این شد که بیماریت تشدید شد و سرفه و دل درد هم بهش اضافه شد و مجبور شدیم دوباره بردیمت دکتر و داروهات اضافه شد در حال تمشک چیدن ( چون بزور از آب آوردمت بیرون از دستم ناراحت بودی و اخم کردی! ) ================================= دیروز از صبح سردرد عجیبی داشتم ...
15 مهر 1392

...

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟! آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ، ناز چشم  ِ تو به قدر مژه برهم زدنی!
14 مهر 1392