الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

گل آفتابگردون!

سلام به دوستان نازنینم سلام به تک دختر مهربونم این روزها خیلی سرم شلوغه از طرفی کارهای پایان نامه که انگار بختش بسته شده از طرف دیگه مدیر محترم، یه پروژه سنگین و طاقت فرسا گذاشته رو دوش گروهمون و از همه مهمتر  اینکه حساسیت شما اوت کرده و شبها تا صبح سرفه های خیلی شدیدی میکنی و مدام بیدار میشی و من و بابا هم کلی غصه میخوریم جدیدا هر وقت از شدت سرفه بیدار میشی بهم میگی : مامان !!!!!دیگههههههه خسته شدم به من شلغم بده بخورم ! (آخه هر وقت سرماخورده میشی بهت شلغم میدم بخوری) گاهی هم از شدت سرفه خودت میگی : به من دارو بدین بخورم !  الهی فدات شم که با هر سرفه تو انگار بخشی از وجود من هم آب میشه عزیزم  خلاصه که دل و دم...
3 آذر 1392

...

به یاد داشته باش:          آدمهایی که تو را بارها و بارها می آزارند مانند کاغذ سمباده هستند. آنها تو را می خراشند و آزار می دهند ، اما در نهایت تو صیقلی و براق خواهی شد و آنها مستهلک و فرسوده. ...
30 آبان 1392

بعد چی میشه؟!

مامان:الینا موقع رانندگی بابا رو نبوس الینا موقع رانندگی با بابا شوخی نکن حواسشو پرت نکن! الینا: بعد چی میشه؟ مامان: ممکنه تصادف کنیم الینا : بعد چی میشه؟ مامان: ماشینمون خراب میشه، خودمون زخمی میشیم الینا : بعد چی میشه؟ مامان : از بدنمون خون میاد الینا: بعد دایی جون چی میگه؟ مامان: میگه واااااااای الینا جونم چی شده؟!! الینا: بعد زن دایی جون چی میگه؟ مامان : میگه وااااااااای فدات شم الینا چی شده؟ الینا: بعد مادرجون چی میگه؟ مامان: وااااااااااای چیکار کردین با بچه م؟! خدا مرگم بده! الینا: بعد بابا جون چی میگه؟! مامان: الینا : بعد دایی سعید چی میگه؟ مامان: الینا: بعد عم...
27 آبان 1392

محرم92

محرم امسال هم طبق روال سالهای قبل تو مراسم عزاداری بانک شرکت کردیم ( جدیداً از رو کارتون  "دودو " یاد گرفتی ادای میمون رو درمیاری  یه نمونه ش تو عکس بالا )   فدات شم که کلی سینه زنی کردی و کلی هم تو کارها کمک کردی عزیزم گلن پرتی رو هم با خودت آورده بودی و اونجا خوابوندیش عکس پایین رو هم خودت ازش گرفتی بعد از اتمام مراسم نوحه خوانی با صدای بلند میخوندی : " عاشق شدم ، عاشق شدم " همکارا هم گیر داده بودن بهت که الینا عاشق کی شدی؟! تو هم گفتی : عاشق ِ مامان ِ عسل ِ خودم! گفتم :مامانی بگو عاشق امام حسین شدم گفتی : نه من امیرحسین و دوست ندارم اون ه...
25 آبان 1392

هفته نفس گیر!

از اول هفته بابا  مادر جون رو برای ادامه جلسات درمان برد مشهد و دو شب و سه روز اونجا بود و طبق معمول در نبود بابا مریض شدی علیرغم اینکه خیلی مراقبت هستم نمیدونم چرا اینقدر مریض میشی دخترم شب اول ریحانه و شهراد اومدن خونمون تا ما تنها نباشیم و هوامونو داشتن اما شب بعدش اینقدر مریضیت سخت بود و تب شدید داشتی که منم از تو گرفتم و خودم هم افتادم تو رختخواب و خدا خیر بده بابای مهربونم رو که اومد مارو برد خونه خودشون و حسابی هوامونو داشتن دو شب بکوب بالا سرت بیدار بودم و در مجموع شاید یک ساعت هم نخوابیدم بس که حالت بد بود و هذیون میگفتی  حالا این قضیه هذیون گفتنت هم ماجرایی داشت نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت باشیم مثلاً خوابِ خوا...
16 آبان 1392