الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

حساسیت از نوع مادرانه

مریضی های پی در پی امسالت ، خیلی حساسم کرده ! در واقع  آلرژی و حساسیت تو منجر به حساسیت من شده اما از نوع روحی و روانی ! دل نازک شدم ! این روزها خیلی حساس و زود رنج شدم ! میدونم تقصیر هیچکس نیست ! خودم زیادی حساس شدم ! اما فکر کنم تا حالم بهتر نشده بهتره جایی که شرایط واسه رنجیدنم مهیاست ، کمتر برم یا اصلا ً نرم ! دوست دارم تنها باشیم خودم و خودت و نهایتاً کسانی که از بودن باهاشون دچار رنجش نمیشم ! چند شب پیش تو اوج بیماریت هر چی صدات زدم نبودی ! کلی تو خونه دنبالت گشتم! پیدات نبود ! خیلی ترسیدم! میگم واقعاً اعصاب نمونده  واسم!!!!! آخرش با این صحنه مواجه شدم !   قربونت بشم حتی تو مری...
11 دی 1392

بشین سرِ جات !

فصل سرد ِ امسال واسه ما انگار طلسم شده ! 80% به بیماری دخترم و حساسیت و سرفه و دکتر و شب بیداری و غصه گذشت ! هر چی میخوام ننویسم که باز هم مریضی ، نمیشه !!! باز هم مریض شدی دخترم ! بدنت خیلی ضعیف و حساس شده با کوچکترین محرکی دوباره حساسیتت اوت میکنه ! دیشب خیلی گریه کردی از درد گوش ! دلم ریش ریش شد ! دلم میخواد بترکه ! هیچی بهم نمیچسبه ! هیچی خوشحالم نمیکنه ! ... دیشب با ناله به پزشک معتمد بانک میگم : دکتـــــــــــــــــــــــر ! خسته شدم ! بس که دلبندم زجر کشید خسته شدم ! چه کنم که مریض نشه ؟! با خونسردی -رو به همسر با اشاره به اینکه گوشهاتو بگیر - گفت: هیچی ! نرو سر ِ کار ! بشین خونه مراقب دلبندت باش ! سکوت حکمفر...
8 دی 1392

الینا غرق در انیمیشن

 کارتون مورد علاقه این روزهات "شرک 4 "هستش که روزی دو سه بار همراه بابا با هیجان  نیگاش میکنین اومدی ازم میپرسی : مامان ؟ چرا همسر شرک ، شرک رو نبوسید؟! ====================================================  بهم دلداری میدی میگی : مامان نترس! شرک که ترس نداره! اون قبلاً دیو بوده اما الان مهربونه ==================================================== تو آشپزخونه ام یهو پریدی میگی : پیونا (فیونا ) عزیزم بزار من بهت کمک کنم ! =================================================== میگم الینا پاشو آماده شو بریم خونه دایی جون. میگی میشه شرک هم باهامون بیاد؟! =========================...
3 دی 1392

...

    چشمانت... دستانت... عطر تنت... آن زبان شیرین و پراحساست... چه بیتابم می کند... هیچوقت اینگونه نبوده ام... هیچوقت... ...
26 آذر 1392

کورکورانه نباف!

پنجشنبه با بابا اومدین دنبالم ناهار رفتیم جگر خوردیم و بلافاصله رفتیم  آشخانه و ساعت 9 شب برگشتیم خونه. کلی با  رضا و مرتضی و محیا بازی کردی عزیزم جمعه صبح من دیرتر از شما و بابا بیدار شدم دیدم صبحانه رو آماده کردین و تو هم یه تیپ جانانه زدی و منتظر من هستین. اونروز اصلاً بیرون نرفتیم و کارهای خونه رو انجام دادیم قربونت بشم که کلی کمک کردی عزیزم الینا با تیپ فشن در حال کمک به مامان : هر جمعه گیر میدی که من عروسم و باید پیراهن بپوشم چون هوا سرد بود بابا بهت اجازه نداده بود بلوز و شلوارتو دربیاری بهت گفتم چرا آستینو زدی بالا ؟! میگی آخه عروسا که آستین ندارن همشون دستاشون بیرونه خیلی جدی کار ...
24 آذر 1392

لوند و دلبرانه!

دوباره حال مادرجون مهری بد شد دیشب بابا تا دير وقت بیمارستان بود من و شما تنها بودیم.... اولش کلی بازی کردیم بعدش  خوابت گرفت و عليرغم اینکه ديروز کلی سی دی تماشا کرده بودی دوباره بهانه کامپیوترو گرفتی و من دیگه بهت اجازه ندادم سی دی ببینی و  تو هم شروع کردی به بهانه گرفتن و گریه کردن.و اصرار به دیدن سی دی . اما من تحویلت نگرفتم و سرگرم کار خودم شدم ! تایم گرفتم دقیقا بیست دقیقه با صدای بلند گریه کردی! خیلی ناراحت بودم و دلم ریش ریش میشد اما خودمو کنترل کردم و بغلت نکردم. از گریه الکی و بی دلیل و یا گریه برای زورکی بدست آوردن چیزی خیییییییلی کفری میشم! بخاطر خودت و تربیت خودت بغلت نکردم اما تو دلم آشوب بود د...
20 آذر 1392