الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

الینا فرشته آسمونی

الینا و دایی سوم؟!!!!

دیشب یهو از خواب پریدی و با صدای بلند کلی گریه کردی و یه صحبتهای نامفهومی میکردی و  یه ربع طول کشید تا آروم شدی عزیزم من و بابا هم کلی ناراحت شدیم که چی باعث شده دختر نازمون اینقدر اذیت شه و خواب بد ببینه و اینقدر گریه کنه؟!!! امروز صبح هم به بابا جون گفته بودی: باباجون من خواب بد دیدم از بس گییه(گریه) کردم چشام آبی شد!!! چند روز پیش تو خونه با باباجون تنها بودین ،مادرجون از مدرسه زنگ میزنه به باباجون. ازش میپرسی کی بود؟ میگه : مادرجون بود. میپرسی: نپرسید بچه چیکار میکنه؟ (آخه مادرجون روزی چند بار از مدرسه تماس میگیره و از باباجون میپرسه بچه چیکار میکنه؟ ) ازت میپرسم الینا چند تا دایی داری؟ م...
8 اسفند 1391

گردش سه نفره...

جمعه هوا آفتابی بود و  تصمیم گرفتیم یه گردش سه نفره بزنیم تو رگ رفتیم باباامان و شما کلی بازی کردی و خوش گذروندی عزیزم گفتم الینا بخند عکس بگیرم ادای خندیدنو درآوردی این شکلی شدی همه غذاتو دادی این دو تا گربه ملوس نوش جان کردند شب هم دوره عموها خونه حاج عمورضا برگزار شد و مجدداً کلی رقص و پایکوبان نمودندی چند وقته وقتی کار بدی انجام میدی و ازت توضیح میخوام میگی: من نبودم دوست من اینکارو کرده!!! ازت میپرسم:به نظرت دوستت کار درستی کرده؟ با هیجان میگی: نه منم باهاش دعوا کردم گفتم دوست من تو کار خوبی نکردی من هم بهت میگم که به دوستت بگو اگه اینکارو تکرار ...
28 بهمن 1391

کودک درون...

یه خصلتی که بابا داره و من عاااااااااااشق این خصوصیتش هستم اینه که کودک درونش فعاله و بی پروا و بدون ترس و خجالت از اطرافیان همیشه هرکاری که واسش لذت بخش هست رو انجام میده مثلا وقتی میریم پارک و شهربازی پابه پای شما بازی میکنه ، هروقت دلش بخواد آواز میخونه و میرقصه و البته پابه پای شما تموم کارتونهارو تماشا میکنه به جرات میگم روزی یه بار عصر یخبندان4رو نگاه میکنه و چنان با اشتیاق تماشا میکند که گوئیا بار اول است میبیند و جالبه که هربار هم با دیدن برخی صحنه ها میزنه زیر خنده و با هیجان برای بقیه تعریف میکنه(مخصوصا اون صحنه که ننه جون سید تو افتاب رو سر نوه ش ذره بین گرفته تا بسوزه وقتی پسرش مانعش میشه میگه ای بابا نمیزاری یه کم حااااال کن...
26 بهمن 1391

حساسیت...

نمیدونم چرا زیر گردنت دونه های ریز قرمز زده و کلی خارش داره از خودت پرسیدم میگی قناری منو خورده آخه دایی سعید تو اتاقش هم قناری داره هم مرغ عشق. شاید هم به اونا حساسیت داری عزیزم  از بس خارش داشتی بزور میگفتی پماد بزن خوب شم. پماد کالاندولات هم تموم شده هر چی گفتم بزار از داروخونه بخرم طاقت نیاوردی و مجبور شدم ویتامین آ+د بیارم .قربونت بشم که با کلافه گی تند تند به خودت پماد میزدی تا خوب شی     ...
25 بهمن 1391

الینا و مهمونی و شادی

شنبه شب دوره دایی ها نوبت ما بود و من و بابا از ساعت3که رسیدیم خونه با عجله کارها رو انجام دادیم البته مادرجون هم خیلی کمک حالمون بودند و ما رو یاری رساندند من و مادرجون سالاد درست کردیم و میوه هارو شستیم و شیرینی ها رو چیدیم و ظرفهارو آماده کردیم و بابا هم وظیفه درست کردن غذا رو بعهده گرفتند چون درستیدن غذا واسه25نفر که کار من نیست، هست؟!!!!!! ساعت9مهمونها تشریف آوردند و شما با ماهان و شایان کلی بازی کردی و خوش گذروندی عزیزم در مجموع شب خیلی خوبی بود بعد از صرف شام ، بازی پانتومیم رو اجرا کردیم و همه حتی بابا جون مجبور بودن پانتومیم اجرا کنند و کلی خندیدیم و بعدش هم همگی رقص سنتی کردی رو اجرا نمودیم و کلیه انرژیهای انباشته شده...
23 بهمن 1391

دعوت به مسابقه...

با تشکر از دوست خوبم الهام جون مامان الیسا وروجک که منو جزء دوستانشون برای مسابقه دعوت کردند . هدف من از ساختن وبلاگ برای دخترم ثبت خاطرات روزانه و لحظه به لحظه زندگیش هست.شاید الان روزمرگی تلقی بشه اما وقتی بزرگ شه مطمئنا براش جالب خواهد بود . شاید ثبت بعضی چیزها الان خیلی عادی و یکنواخت باشه اما بعدها هم واسه خودش هم واسه ما بسیار جذاب و دلنشین خواهد بود حس مادرانه همیشه هست و هیچوقت کم نمیشه اما تو عصر تکنولوژی ممکنه بچه ها وقتی بزرگ میشن اونقدر درگیر مسائل خودشون بشن که شاید خاطرات تلخ و شیرین کنار خانواده و مامان و بابا و مادربزرگها و پدربزرگها رو به دست فراموشی بسپارند شاید این وبلاگ تلنگری باشد برای یادآوری گذشته و این...
21 بهمن 1391