الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

الینا فرشته آسمونی

وقتی الینا کوچولو بود...

میگم:الینا وقتی کوچولو بود کجا بود؟ میگی: داخل شچم(شکم) مامانش (قربون اون داخل گفتنت بشم من ) میگم: وقتی اومد بیرون چی گفت؟ میگی: اینگه...اینگه...اینگه... میگم: بعد مامان بهش چی گفت؟ میگی: سلام گلم...به دنیا خوش اومدی...   کلی آبمیوه خوردی اومدی پیشم لباستو میدی بالا میگی: مامان ببین شچمم بزرگ شده میخواد نی نی بیاد بیرون یه خانوم چاق دیدی با هیجان و صدای بلند میگی : مامانی ببین تو شچمش نی نی داره خانوم: مامان: الینا: منو بردی تو اتاقت که با هم بازی کنیم. دست به چونه ایستادی میگی: من چی میخوام؟ من چی دوست دارم باهاش بازی کنم؟ و میون خیل عظیم اسب...
8 بهمن 1391

دیار پدری...

جمعه رفتیم خونه مادرجون(مامان بابا) به صرف قییش (یکی از غذاهای محلی خراسان شمالی که من و بابایی بسیار به آن علاقمند میباشیم ) شما هم خیلی با لذت میخوردی و به به چهچه میکردی کلی واسه مادرجون زبون ریختی و خودتو شیرین کردی بهش گفتی: مادرجون مریض شدی؟داروهاتو بخور ،زود خوب شی گفت : داروهامو خوردم گفتی: پس چرا خوب نشدی هنووووووووز؟ (انشاله خدا مادرجون و همه بیمارهارو شفا بده...آمین) سر سفره رفتی آشپزخونه از مادرجون قاشق کوچولو گرفتی اومدی با هیجان به من میگی: مادرجون چقدر مهربونه...به من قاشق کوچولو داد!!!! از دیدن محیا ، رضا و مرتضی و زهرا(دختر دختر عموی بابا) کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی ...
7 بهمن 1391

الینا و نماز...

با صدای آهسته و نجواکنان سوره حمد رو میخونی عزیزم فدات شم که اینقدر خالصانه دست به آسمون بلند کردی و دعا میخونی اینجا از زیر چادرت میگفتی: مامان مثلا نی نی شو ، بیا پشت من بشین نزار نماز بخونم آهنگ پایانی کارتون عصر یخی رو شنیدی و وسط مناجاتت داری اونو تماشا میکنی بهت گفتم مامان اگه نمازت تموم شده جانماز و جمعش کنم سریع دستاتو بردی بالا و گفتی نه هنوز تموم نشده ماشاله قد کشیدی و چادر نمازت کوتاه شده  عزیزم به مادرجون میگم یکی واست بدوزه   مومن بودن فرزندم همیشه یکی از آرزوهام بوده چون انسانهایی که به وجود خدا اعتقاد راسخ دارند بسیار با آ...
5 بهمن 1391

اتمام امتحانات مامان و بابا

 دیروز به محض اتمام امتحانات و درواقع اتمام استرسها و خفقان های من و بابایی !روز آغاز گشت و گذار و تفریح بووووووود از ساعت2/5که از سرکار برگشتم خونه تا ساعت 5بی وقفه و بدون حتی لحظه ای توقف با هم کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم ،بادبادک درست کردیم و تو خونه کلی دنبال هم دویدیم و فضای خونه پر بود از صدای قهقهه مادر و دختری که عاشقانه همو دوست دارن و از بودن باهم لذت میبرن بعد سریع آماده شدیم و با مادرجون و زن دایی جون و نادیا جون و جوجه هاش رفتیم دیدن نی نی کوچولوی ندای عزیزم و شما کلی از دیدنش خوشحال شده بودی و بهش محبت میکردی و نازش میدادی عزیز دل من ریحانه جون و شهراد هم اونجا بودن و حسابی جمع نوه های ح...
5 بهمن 1391

هی روزگار....

هوا سرد بود شعله بخاری رو زیاد کرده بودم چسبیده بودم به بخاری ، با عشق اومدی سمت من تا بغلم کنی و ببوسی منو ،بهت گفتم مواظب باش میخوری به بخاری میسوزی ،گفتی: خدا نکنه!!! قند تو گلوت گیر کرد  شدیدا سرفه میکردی منم که ترسووووووووو کلی ترسیدم  داد زدم بابا بیا دخترم داره از دست میره یه کم که بهتر شدی اومدی بغلم میگی: عزیزم دلم نگران نباش ، ببین خوب شدم الهی من قربون این مهربونی و لفظ قلم صحبت کردنت بشم مامان جونم. ولی حقیقتا اصلا دل ندارما باید حسابی تمرین کنم و این دل نازکی و ترسهای بیخود رو از خودم دوووووور کنم جالبه از اون روز به بعد الکی سرفه میکنی تا بهت نیگا میکنم میگی نه... نه... نگران نبا...
3 بهمن 1391

آیینه رفتار...

خونه بابا جون همه دور هم جمع بودیم و چایی مینوشیدیم. قندو بدجوری میجویدی و خرت خرت میکردی گفتم وااااای مامانی اینجوری نخور گوشتم ریخت!!! متفکرانه منو نیگا کردی میگی: کجا ریخت؟مامانی گوشتت کجا ریخت؟ همه زدن زیر خنده حالا من موندم چه جوری معنیه این اصطلاحو واست توضیح بدم چند وقت پیش که یه کوچولو کار بدی انجام داده بودی بردمت تو اتاقت ،گفتم از دستت ناراحتم .حق نداری از اتاقت بیای بیرون از اون روز به بعد هر وقت یه کاری میکنی که حس میکنی خوب نبوده بدون اینکه من بهت چیزی بگم یا عکس العمل نشون بدم میدوی تو اتاقت میشینی و با ناراحتی میگی من ناراحتت کردم و نمیای بیرون تا من بیام دنبالت و ببوسمت و بیارمت بیرون!!! &nb...
26 دی 1391