الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

پرستاری از پدر...

روز جمعه متاسفانه در اثر سقوط از چهارپایه دست بابا شکست و مجبور شد که عمل جراحی انجام بده و الان دستش تو گچه اولین بار که دست گچ گرفته بابا رو دیدی پرسیدی چی شده عزیزم؟ بابا گفت چیزی نیست افتادم دستم درد گرفت شما گفتی: ها! منم یه بار افتادم پام درد گرفت اما زود خوب شد بعد هم هر چند دقیقه خودتو میزدی دست بابا و میگفتی: آخخخخخخ ببخشید ببخشید و هر کس میاد عیادت بابا حسابی دلبری میکنی و ازشون پذیرایی میکنی و اگه شیرینی برندارن ناراحت میشی و قهر میکنی 2روز پیش هم حوصله ت سررفته بود بهونه پارک گرفتی آقای پدر هم با اون دست گچ گرفته ماشینو برداشت و با هم رفتیم مینی پارک و کلی بهت خوش گذشت(امان از این عشق بی حد پدر!!...
22 آذر 1391

الینا و جشن تولد مامان

قربوووووون تو دختر ملوسم تو جشن تولد مامان خیلی خانوم بودی عزیزم بابا میگفت تولد مامانه الینا جون شما رو به من میگفتی : تولدت مبارک عزیزم چه لذتی داره شنیدن تبریک تولد از لبای کوچولو و خوشگل تو شاهزاده من مجلس گرم کنی هستی در حد تیم ملی پیچی پیچیه معروفتم واسم خوندی دختر طلای مامان. از خونواده خوبم و تمام دوستان و اقوام که زادروزم رو با پیامی محبت آمیز دلچسب تر کردند تشکر ویژه میکنم و ب ه خود میبالم که در این عصر یخی دوستانی دارم که دلشان آیینه خورشید است      پ.ن: روز جمعه آقای پدر در حال نصب حفاظ پنجره از چهارپایه سقوط کرد و دستش شکست واقعا خدا رحم...
18 آذر 1391

تولد مامان

  امسال شب تولدم،می توانم ماه  را ببینم. نگاهش کنم، چشمانم را ببندم، و آرزو کنم برای سالی سرشار از سلامتی و حس زندگی. سالی لبریز از ایمان به خدا، آرامش قلب، محبت به خودم و دیگران، احساس زندگانی، و شاکر بودن به خاطر تمامی نعمات خوبی که خداوند مهربان به من داده اند. سالی نو با دیدگاهی نو از زندگانی. احساس خاصی نیست روز تولد. تنها بهانه ای ست برای آنکه بنشینیم و بیندیشیم سالی را که گذشت چگونه گذراندیم. چقدر نیکی کردیم. چقدر آموختیم و چقدر مهر ورزیدیم. همه این زاد روزها بهانه ای ست برای دگراندیشی در زندگانیمان. آدمی همیشه نیاز به اندیشیدن پیرامون رفتارهای خودش دارد. گاه آدمی تنها زمانی را می خواهد که دور باشد...
16 آذر 1391

سفر مشهد...

هفته پیش به اتفاق باباجون . مادرجون و زن دایی جون  یه سفر یک روزه به مشهد داشتیم که شما خیلی دختر خوبی بودی و اصلا مارو اذیت نکردی(به استثنا اینکه همش میگفتی خسته شدم و راه نمیرفتی )  طی مسیر هم کلا مشغول آرایش کردن خودت و زن دایی جون بودی و با شیرین زبونیهات کلی مارو شاد کردی عزیزم اینجا واسه این آقا پسر پشت چشم نازک کردی و راه نمیدادیش تو کلبه صبح مشغول خرید پرده و رومبلی واسه مادرجون و انتخاب کاشی واسه ساختمونمون بودیم موقع خرید پرده خودتو قاطیه بحث ما میکردی و میگفتی مادرجون من اینو انتخاب کردم بعد میرفتی طرف یه پرده دیگه میگفتی خب اینم واسه دایی جوووووون البته همینجا رسما ازتون عذرخواهی م...
14 آذر 1391

مامان بازی الینا...

عزیز دلم چند روزی از بس سرم شلوغ بود و این ور و اون ور بودیم(زبل خان اینجا -زبل خان اونجا- زبل خان همه جا ) که اصلا فرصت آپ کردن وبلاگتو نداشتم که سر فرصت گزارش همشو واست مینویسم چند شبی هست که جای من و شما عوض شده شما میشی مامان و من میشم الینا اونقدر زیبا نقشتو ایفا میکنی که دوست دارم محکم فشارت بدم تا له شی میگم :مامانی؟ میگی: بله عزیزم دلم میگم:من گرسنه ام میگی: قربوووووونت بشم الان غذا میپزم برات،بعد هم با سرویس قابلمه ای که بابا واست هدیه خریده برای من سوپ میپزی ادای خودتو در میارم میگم مامان من نمیتونم با لوگوها خونه بسازم میگی: عزیزم ناراحت نباش،دوباله تلاش کن (دقیقا جمله هایی که وقتی شما موق...
12 آذر 1391

الینا و محدودیت ها.......

سکانس اول: پفک ضرر داره !    نوشابه ضرر داره ! (جملات تأکیدی مامان به الینا) الینا: باشه مامانی پفک نمیخورم...شیر مقوی میخورم...بزرگ بشم...قدم بلند شه...بتونم از درخت سیب بچینم... سکانس دوم : الینا در پارک مامانی چه هوای خوبیه!!! گرممه این چیه پوشوندی به من؟!!! بهتره بگردم یه دوست واسه خودم پیدا کنم سکانس سوم: الینا: سلام دوستم به به خوارکی داری؟ ببینم چی هست حالا؟ دوست الینا: جوگیر دوربینه فعلاً عکس العملی بابت شریک شدن الینا به خوراکیش نشون نمیده دوست الینا : همچنان جو گیر دوربین تازه فهمید چه کلاهی سرش رفته و پا به فرار گذاشت...
1 آذر 1391

دخترانه های دخترم......

عسل بانوی من، چند شبه میری سراغ لباسهای مامان و یه دامن کوتاه و پرچین واسه من انتخاب میکنی و میگی مامانی اینو بپوش بعد میدوی اتاق خودت و دامن پرچین گل گلی که عمه عالیه واست کادو خریده رو میپوشی و میگی مامان حالا بیا برقصیم و بچرخیم تا دامن هامون پف کنه !!! و کار هر شبمون این شده که  یه ساعتی مادر و دختر در حال چرخیدن باشیم و دنیا هم دور سر ما بچرخد و کلا چرخونک بارانی میشود که نگو و نپرس واااااااااااااای دخترم نمیدونی چه لذتی داره...... با تمام حسم باهات میچرخم ممنونم که منو از دنیای زمخت و روزمرگی جدا میکنی و به دنیای پاک و شاد خودت و کودکیهای خودم وصل میکنی اینجا هم پس از چرخیدنها و سرگیجه گرفتن...
30 آبان 1391