الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

تولد بابا کاظم

  از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک همسر مهربانم ...
14 آبان 1391

یامن اسمه دواء

یا من اسمه دوا و ذکره شفاء دعا برای سلامتی مادر جون الینا شنبه و یکشنبه بابا با مادرجون رفته بودن مشهد واسه ادامه جلسات درمان .از صمیم قلب آرزو میکنیم هر چه زودتر خوب خوب شه و خدای خوب و مهربون شفا بده مادر جون الینارو. این دو شب  مدام سراغ بابا رو میگرفتی و با کوچکترین مساله ای که پیش می اومد میگفتی شماره بابارو بگیر الو کنم بعدشم باهاش صحبت میکردی و مدام چوقولیه منو میکردی بهش و حسابی ناز میاوردی واسش تقصیر باباست که اینقدر لی لی به لالات گذاشته و نازنازت کرده ضمنا یه دست لباس خونه ای و مجموعه brainy baby رو واست سوغاتی آورده: ...
9 آبان 1391

فقط مخصوص خاله نادیا

عزیزم قبلا از خاله نادیا و مهربونیهاش واست گفتم خودتم کاملا این قضیه رو حس کردی و مث من خیلی دوسش داری ،شاهکار که زیاد داره یه نمونه ش امروز بود که  کاری کرده بود کارستووووووون و من و بابایی حسابی شرمنده شدیم :چند روزیه که وقتی تماس میگرفت حالمو بپرسه بهش میگفتم خسته ام ،کارام زیاده ،خونه م ریخت و پاشه ،حوصله ندارم ،دست و دلم بکار نمیره، ناراحت کاظم و مامانشم و... امروز که بابا از مشهد برگشت اومد دنبالم باهم برگشتیم خونه وقتی درو باز کردم دیدم کل خونه مث دسته گل شده و همه جا برق میزنه اولش فکر کردم کار باباجونو مادرجونه اما وقتی تغییر دکوراسیون رو دیدم داد زدم گفتم ااااااااااااای نادیای بدجنس (نادیا عشق تغییر دکوراسیون و تمییز کاریه بر...
8 آبان 1391

الینا عکاس میشود...

یه شب که با مامان اومده بودی سرکار  تو کالسکه خوابت برد، ازت عکس گرفتم، دیشب تو دوربین بهت نشونشون دادم:  داشتی عکسهارو تماشا میکردی من رفتم آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم داری عکاسی میکنی گفتم وااااای مامان دوربین خراب میشه - گفتی: نه مامانی کلاغم خوابیده میخوام ازش عکس بگیرم مث مامانی که از الینا جون!!!عکس گرفته و این   هم   هنر    عکاسی     شما :     ...
7 آبان 1391

آخر هفته و عید قربان...

روز چهارشنبه ساعت2بعدازظهر من و بابا دوباره رهسپار دانشگاه شدیم بعد از کلاس رفتیم  منزل عمو جون و شب اونجا بودیم روز پنجشنبه هم از 8 صبح کلاس داریم تا7شب ، پنجشنبه دوره خونوادگی دایی ها نوبت بابا اینا بود و ما کمی زودتر از کلاس دراومدیم تا به شام برسیم شایان- ماهان و الینا در ابتدای مهمونی که البته اولش حسابی با هم کل کل میکردین و سر اسباب بازیها با هم به تفاهم نمی رسیدین وقتی بهت گفتم عزیزم با ماهان دوست شو و باهم بازی کنین تو جواب با عصبانیت گفتی: نه نمیخوام باهاش آشنا شم!!!! میخوام باهاش دعوا کنم اما بالاخره با هم کنار اومدین و یه کمی بازی  و شیطنت کردین روز عید قربان هم از...
6 آبان 1391

کارمند کوچولو...

ب عد از سفر رهبری از بس نامه و درخواست به سازمانمون ارجاع شده چند روزی هست که تاساعت 9شب سرکاریم فکر کنم کل مردم شهر درخواست و شکایت و مطالبه و... دارن یعنی اینقدر مردم ما مشکل دارن و ما غافلیم؟!! خلاصه ما هم که دل نازک و تاب دوری شما رو نداریم شاهزاده خانوم (همون دانشگاه کافیه) واسه همین عصرا شما رو هم با خودم میبرم اونجا تو هم که حالی میکنی واسه خودت ، به تمام اتاقا سر میزنی و با همکارا خوش و بش میکنی و با جملات قصار خودت اونهارو به وجد و نشاط و خنده وامیداری و کلی هم تنقلات واسه خودت جور میکنی میگی نه؟!!! اینم مدرک... که تو لپت دو تا شکلات داری و من شکار لحظه ها کردم: یه وقت هوس نکنی کارمند شی دخترم کلی آرزو داریم واست...
1 آبان 1391

اغاز مجدد دوری...

دختر نازم دوباره ترم دانشگاه شروع شد و دوباره جاده و دوباره غم فراق و دوباره دلتنگی ها و دوباره.... اما خدارو شکر این ترم این حسنو داره که من و بابایی تو یه روز کلاس داریم و هر دو باهم میریم و من دیگه مشکل رفت و آمد تنها تو جاده رو ندارم این عکس جاده شماله وقتی من و بابایی داشتیم میرفتیم دانشگاه ،تو کل مسیر از دخمل طلامون صحبت کردیم و قربون صدقه ت رفتیم و کارای بامزه تو رو تعریف کردیم و خندیدیم جالب اینجاست که من و بابا این ترم یه کلاس مشترک هم داریم حیف شد باباجون ترم بعد رو پایان نامه ش کار میکنه و دیگه ما با هم نخواهیم بود اما خدا بزرگه و همیشه تو زندگی بهترین و نزدیکترین دوست و فریاد رس مامان بوده شک ندارم که ترمهای بع...
1 آبان 1391