الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

با خودت روبرو شو!

  زندگی همچون یك خانه شلوغ و پر اثاث و در هم و بر هم است و تو درآن غرق ... غرقه در همین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات مى روى و مى آیى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است از آن رد مشو ! لحظه اى همه چیز را رها كن! خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو، نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشناسی اش، درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را ...
24 دی 1392

دوستانی بهتر از آب روان

صبح امروز کسی گفت به من : چقدر تنهایی؟! گفتمش : تن من گر تنهاست ، دل من با دل هاست. دوستانی دارم همه از جنس بلور ، دلشان با دل من، قلبشان منزل من... سلام به دوستان عزیز و همیشه همراهم ممنون از اینکه با پیامهای پرمهرتون جویای احوال ما بودید قول داده بودم اول هفته با انرژی مثبت برگردم ...برگشتم با انرژی مثبت اما متاسفانه طی  هفته ای که گذشت  از بس مشغله کاری و شخصی داشتم اصلا نتونستم وارد نت بشم  و از این بابت ازتون عذرخواهی میکنم و از داشتن دوستان خوب و مهربونی مث شما واقعا به خود میبالم پ.ن: در اولین فرصت همه کامنتهای پرمهرتون رو تایید میکنم ...
19 دی 1392

حساسیت از نوع مادرانه

مریضی های پی در پی امسالت ، خیلی حساسم کرده ! در واقع  آلرژی و حساسیت تو منجر به حساسیت من شده اما از نوع روحی و روانی ! دل نازک شدم ! این روزها خیلی حساس و زود رنج شدم ! میدونم تقصیر هیچکس نیست ! خودم زیادی حساس شدم ! اما فکر کنم تا حالم بهتر نشده بهتره جایی که شرایط واسه رنجیدنم مهیاست ، کمتر برم یا اصلا ً نرم ! دوست دارم تنها باشیم خودم و خودت و نهایتاً کسانی که از بودن باهاشون دچار رنجش نمیشم ! چند شب پیش تو اوج بیماریت هر چی صدات زدم نبودی ! کلی تو خونه دنبالت گشتم! پیدات نبود ! خیلی ترسیدم! میگم واقعاً اعصاب نمونده  واسم!!!!! آخرش با این صحنه مواجه شدم !   قربونت بشم حتی تو مری...
11 دی 1392

بشین سرِ جات !

فصل سرد ِ امسال واسه ما انگار طلسم شده ! 80% به بیماری دخترم و حساسیت و سرفه و دکتر و شب بیداری و غصه گذشت ! هر چی میخوام ننویسم که باز هم مریضی ، نمیشه !!! باز هم مریض شدی دخترم ! بدنت خیلی ضعیف و حساس شده با کوچکترین محرکی دوباره حساسیتت اوت میکنه ! دیشب خیلی گریه کردی از درد گوش ! دلم ریش ریش شد ! دلم میخواد بترکه ! هیچی بهم نمیچسبه ! هیچی خوشحالم نمیکنه ! ... دیشب با ناله به پزشک معتمد بانک میگم : دکتـــــــــــــــــــــــر ! خسته شدم ! بس که دلبندم زجر کشید خسته شدم ! چه کنم که مریض نشه ؟! با خونسردی -رو به همسر با اشاره به اینکه گوشهاتو بگیر - گفت: هیچی ! نرو سر ِ کار ! بشین خونه مراقب دلبندت باش ! سکوت حکمفر...
8 دی 1392

الینا غرق در انیمیشن

 کارتون مورد علاقه این روزهات "شرک 4 "هستش که روزی دو سه بار همراه بابا با هیجان  نیگاش میکنین اومدی ازم میپرسی : مامان ؟ چرا همسر شرک ، شرک رو نبوسید؟! ====================================================  بهم دلداری میدی میگی : مامان نترس! شرک که ترس نداره! اون قبلاً دیو بوده اما الان مهربونه ==================================================== تو آشپزخونه ام یهو پریدی میگی : پیونا (فیونا ) عزیزم بزار من بهت کمک کنم ! =================================================== میگم الینا پاشو آماده شو بریم خونه دایی جون. میگی میشه شرک هم باهامون بیاد؟! =========================...
3 دی 1392

...

    چشمانت... دستانت... عطر تنت... آن زبان شیرین و پراحساست... چه بیتابم می کند... هیچوقت اینگونه نبوده ام... هیچوقت... ...
26 آذر 1392

کورکورانه نباف!

پنجشنبه با بابا اومدین دنبالم ناهار رفتیم جگر خوردیم و بلافاصله رفتیم  آشخانه و ساعت 9 شب برگشتیم خونه. کلی با  رضا و مرتضی و محیا بازی کردی عزیزم جمعه صبح من دیرتر از شما و بابا بیدار شدم دیدم صبحانه رو آماده کردین و تو هم یه تیپ جانانه زدی و منتظر من هستین. اونروز اصلاً بیرون نرفتیم و کارهای خونه رو انجام دادیم قربونت بشم که کلی کمک کردی عزیزم الینا با تیپ فشن در حال کمک به مامان : هر جمعه گیر میدی که من عروسم و باید پیراهن بپوشم چون هوا سرد بود بابا بهت اجازه نداده بود بلوز و شلوارتو دربیاری بهت گفتم چرا آستینو زدی بالا ؟! میگی آخه عروسا که آستین ندارن همشون دستاشون بیرونه خیلی جدی کار ...
24 آذر 1392

لوند و دلبرانه!

دوباره حال مادرجون مهری بد شد دیشب بابا تا دير وقت بیمارستان بود من و شما تنها بودیم.... اولش کلی بازی کردیم بعدش  خوابت گرفت و عليرغم اینکه ديروز کلی سی دی تماشا کرده بودی دوباره بهانه کامپیوترو گرفتی و من دیگه بهت اجازه ندادم سی دی ببینی و  تو هم شروع کردی به بهانه گرفتن و گریه کردن.و اصرار به دیدن سی دی . اما من تحویلت نگرفتم و سرگرم کار خودم شدم ! تایم گرفتم دقیقا بیست دقیقه با صدای بلند گریه کردی! خیلی ناراحت بودم و دلم ریش ریش میشد اما خودمو کنترل کردم و بغلت نکردم. از گریه الکی و بی دلیل و یا گریه برای زورکی بدست آوردن چیزی خیییییییلی کفری میشم! بخاطر خودت و تربیت خودت بغلت نکردم اما تو دلم آشوب بود د...
20 آذر 1392