الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

محرم92

محرم امسال هم طبق روال سالهای قبل تو مراسم عزاداری بانک شرکت کردیم ( جدیداً از رو کارتون  "دودو " یاد گرفتی ادای میمون رو درمیاری  یه نمونه ش تو عکس بالا )   فدات شم که کلی سینه زنی کردی و کلی هم تو کارها کمک کردی عزیزم گلن پرتی رو هم با خودت آورده بودی و اونجا خوابوندیش عکس پایین رو هم خودت ازش گرفتی بعد از اتمام مراسم نوحه خوانی با صدای بلند میخوندی : " عاشق شدم ، عاشق شدم " همکارا هم گیر داده بودن بهت که الینا عاشق کی شدی؟! تو هم گفتی : عاشق ِ مامان ِ عسل ِ خودم! گفتم :مامانی بگو عاشق امام حسین شدم گفتی : نه من امیرحسین و دوست ندارم اون ه...
25 آبان 1392

هفته نفس گیر!

از اول هفته بابا  مادر جون رو برای ادامه جلسات درمان برد مشهد و دو شب و سه روز اونجا بود و طبق معمول در نبود بابا مریض شدی علیرغم اینکه خیلی مراقبت هستم نمیدونم چرا اینقدر مریض میشی دخترم شب اول ریحانه و شهراد اومدن خونمون تا ما تنها نباشیم و هوامونو داشتن اما شب بعدش اینقدر مریضیت سخت بود و تب شدید داشتی که منم از تو گرفتم و خودم هم افتادم تو رختخواب و خدا خیر بده بابای مهربونم رو که اومد مارو برد خونه خودشون و حسابی هوامونو داشتن دو شب بکوب بالا سرت بیدار بودم و در مجموع شاید یک ساعت هم نخوابیدم بس که حالت بد بود و هذیون میگفتی  حالا این قضیه هذیون گفتنت هم ماجرایی داشت نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت باشیم مثلاً خوابِ خوا...
16 آبان 1392

تولد بابا

      انسانهای خوب نه خاطره اند و نه تاریخ، بلکه حقیقت روزگار خویشند تولدشان صمیمیت بارانیست که دانه را به ضیافت رویش می برد همسرم زادروزت مبارک     ...
13 آبان 1392

موسسه زبان جدید

یکشنبه من و بابا برای انجام یکسری از کارهای پایان نامه م رفتیم گنبد و شما موندی خونه باباجون اینا مسیر جنگل خیلی خوشگل شده بود درختان با برگهای رنگی ِ پاییزی یک حس عاشقانه و ناب رو درونمون زنده کرده بودن و بعد ِ مدتها یه عاشقانه دونفره با هم داشتیم و کلی یاد ایام کردیم و عاشقانه هامون زنده تر شد اما ناگفته نماند که آخر همه حرفهامون هم به تو ختم میشد به تو که ثمره عشقمون هستی و بی نهایت دوستت داریم (دوربین همراهم نبود و بدلیل مشابهت زیاد این عکسها با مناظری که دیدیم، عکسها رو از وبلاگ دوست عزیزم فرشته جان دانلود کردم )  گنبد یه بازار روز داشت ، بعد از اتمام کار ِ پایان نامه م که یک ساعت طول کشید رفتیم او...
9 آبان 1392

عید غدیر و آخر هفته92/8/3

این هفته یه شب مادرجون مهری و خاله بابا و عمو احسان و نوه ی عمه بابا که بجنورد دانشجوئه ،اومدن خونمون و شام نگهشون داشتیم، بعدش هم عمه سمیه خونمون بود چون همسرش عمل آپاندیس داشت و شما کلی خوش به حالت شده بود چهار شنبه شب اداره بابا به مناسبت عید غدیر، خانواده همکاران رو به جشن دعوت کرده بودند، امیر سعید و مامانش (که همکار منه) و باباش (که همکار بابا هستن) هم بودن اولش خیلی همو تحویل نگرفتین اما امیرسعید مهربون یه ماشین اضافه آورده بود و اونو داد به شما و کلی با هم مچ شدین و بازی کردین اینقدر بامزه بود همش میگفت : الینا بیا به هم خوبی کنیم !  الینا قبل از اومدن امیرسعید اون شب خیلی شیطون شده بودی و یه جا بند نمی...
4 آبان 1392

وزش باد پاییزی!

    بادی میوزد.... می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی! تصمیم نهایی با  خودِ توست ....    سلام به دوستان عزیزم سلام به دخترم به نفسم به عشقم به همه وجودم و چه جالب  که روز به روز بیشتر دوستت دارم دختر مهربونم دیروز بابا اومده بود خونه باباجون دنبالت دیده بود خوابی دلش نیومده بود بیدارت کنه! وقتی اومد دیدم تنهاست! خییییییلی ناراحت شدم و بهش گلایه کردم که چرا دختر نازمو نیاوردی؟! تا عصر که اومدیم دنبالت خیلی دلم واست تنگ شده بود عزیزم علیرغم اینکه هوا خیلی سرد شده  و بادهای شدید پاییزی هم شروع شده ، رفتیم بازار و لباس و کفش خریدیم برای شما ...
30 مهر 1392