الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

الینا و مهد

سلام به دوستان خوب و نازنینم سلام به دختر طلای یکی یدونه و نازنینم 31شهریور ساعت 4/5 بعدازظهر جشن مهر تو مهدتون برگزار شد من و بابا هم اومدیم  با دوربینم کلی عکس و فیلم گرفتم ازت اما الان یه دونه که با گوشی موبایلم گرفتم رو دارم و بقیه رو بعداً میزارم ( عکس اضافه شد) مربی موسیقی مهدتون آقای نامیک هستش که اونروز کلی آهنگهای شاد زد واستون و کلی هم بازی کردین و بعد از سخنرانی مدیر مهد و دادن یه فرفره به هرکدوم از بچه ها مراسم تموم شد              الینا در حال بازی بشین پاشو...   و اما جونم واست بگه از ماجراهای مهد رفتنت : همونطور که گفتم حدود یه هف...
7 مهر 1392

80سالگی مادربزرگ

                جشن 80سالگیت بصورت سورپرایز برگزار شد و چقدر شور و شعف در چشمانت موج میزد مادربزرگ مهربانم و من چقدر دلتنگ بودم...  دلتنگ برای تو که تک دخترت رو خیلی زود از دست دادی... دلتنگ برای  مادرم که تک دخترش رو خیلی زود تنها گذاشت... و دلتنگ برای خودم که تک دخترم را محکم در آغوش گرفته بودم و در اوج دلتنگی باید لبخند میزدم و راه بغض را مسدود میکردم در گلو ... سایه ات همیشه مستدام باد مادربزرگ مهربانم  (ادامه مطلب)     مراسم ساده ای بود مزین به دو کیک دستپخت نوه بزرگتر و ساندویچهای سرد اما در محفلی گرم و هدیه ای تحفه که د...
7 مهر 1392

آخر هفته و 38

سلام به دوستان عزیزم سلام به دختر نازنینم پنجشنبه شب خانواده بابا واسه دیدن خونه و شام اومدن خونمون. من با شجاعت و اعتماد بنفس تمام برای اولین بار واسشون مرغ شکم پر پختم البته چون روز کاری بود و صبح سرکار بودم و از عصر هم مشغول کار و پخت و پز (بماند که عمو و زن عمو جون زودتر اومده بودن تا زن عمو جون بره دکتر و من موندم و شما بچه های شیطون که به هیچ صراطی مستقیم نبودید و کلی شلوغ کاری و جیغ و داد و بریز و بپاش کردین و حسااااااااابی منو کلافه کردین ) و تو این بین چند تا از فامیلها که متوجه حضور مامان جون تو خونه ما شدند واسه عیادت ایشون اومدن و پذیرایی از اونها هم به کنار! خلاصه  آخر شب که مهمونا رفتن احساس کردم کوه کندم بازم...
6 مهر 1392

تخفیف!

امروز پنجشنبه ست و مادرجون تعطیله واسه همین شما رو نبردم مهد و موندی پیش مادرجون الان زنگ زدم تلفنی باهات صحبت کنم سخت مشغول تماشای تلویزیون بودی ...بزور اومدی پای تلفن و جسته گریخته چند کلمه ای حرفیدی و تو اوج قربون صدقه رفتنهای من یهو بی مقدمه مادرجونو صدا زدی گفتی بیا مامانم باهات کار داره!!!! بعد به من میگی خب مامانی خداحافظ مادرجون باهات کار داره!!!!! و بدو رفتی سراغ تلویزیون !            (ای جان یادش بخیر وقتی تازه دندونای پایین دراومده بود وقتی میخندیدی دلم غش میرفت )        وقتی برای تمییز کاری خونه رفته بودیم با انگشتت این نق...
4 مهر 1392

عروسی عمه سمیه

سلام به دوستان عزیزم سلام به الینای مهربونم خب بسلامتی جشن عروسی عمه سمیه هم به اتمام رسید روز جشن من ساعت 10 صبح با بابا رفتم آشخانه و شما موندی بجنورد خونه مادرجون  تا من بتونم به کارهام و آرایشگاه برسم و خوشبختانه  ورم بینی ام خوابیده و اصلا اصلا تابلو نبود که شکسته (قابل توجه برخی دوستان! ) اولین بار بود که آرایشگاه آشخانه رفتم خانم داداش همکارم بود و از کارش خیلی راضی بودم قیمتها هم اونجا عاااااااااااااالیه آرایش مو و صورت با هم شد 20تومن ! تصمیم داشتم با شما و بابا آتلیه هم بریم که متاسفانه شما ساعت 8/5 رسیدین عروسی و دیگه خیلی دیر شده بود و من هم دلم نیومد که با بابا تنها بریم آتلیه الینا جون شما تو عرو...
1 مهر 1392

الینای کاری و فعال !

ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ... ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ. اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ, " ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ " ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ !                                      ای جان من که همینطور تو خونه میچرخی و میپری و بازی میکنی و صدای قهقهه هات زیباترین طنین دنیا میشه واسه من ، با صدای بلند میگی: هوراااااااااااا آخ جون!!!!!!!! بازی چه کیفی داره ما سه نفر! چه خوشبختیم ! (ینی کشته مرده اون سه نفر گفتنتم خوشگلم )    ...
27 شهريور 1392

دماغ عزیزم ! + بعداً نوشت+شکرانه و تشکر نوشت!

خیلی کلافه ام پریشب رفتم بازار واسه عروسی خواهر شوهر گرام لباس بخرم...دیدم یه لوازم خونگی شیک باز شده منم که عشق لوازم خونگی ! بدون اینکه قصد خرید داشته باشم با هول و ولع تمام رفتم سمت ویترین که یهو یه ضربه بهم خورد و سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت و...................... !!!! به خودم اومدم دیدم داخل مغازه ام و چشام پره اشکه نگو با شدت رفتم تو شیشه مغازه و جناب دماغ محترمم بشدت کوبیده شده تو ویترین !!! واااااااااااااااااااای چشمتون روز بد نبینه خییییییییییییییلییییییی درد داشت نمیدونم چجوری رفتم داخل که خودم متوجه نشدم !!! بنده خدا فروشنده هم یه پسر جوون بود و با کمال احترام بزور خنده شو کنترل کرد که من ضایع نشم ! اما من وقتی به خودم اوم...
27 شهريور 1392

شرح حال....

اول از همه سلام به دوستان خوبم (قابل توجه اونایی که آخر از همه سلام میدن! ) و بعد سلام به روی ماه دختر مهربونم که همیشه با محبتاش و شیرین زبونیهاش منو غرق لذت میکنه تو این مدت که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد و جاهای زیادی رفتیم و کارهای زیادی انجام دادیم اما مجالی واسه نوشتن نبود و از طرفی سیستم به خونه عمه جون منتقل شده و تا اطلاع ثانوی پستها بدون عکس جدید خواهد بود -اول اینکه کارهای جابجایی کم و بیش تموم شده اما کارهای نیمه کاره خیلی داریم و مهمتر از همه اینکه خونمون با کلی پنجره بدون پرده ست !!! و فرصت اینکه برم بازار و پرده انتخاب کنم ندارم شما هنوز به خونه جدید عادت نکردی و هر شب بهونه میگیری که بریم خونه مادرجون ...
23 شهريور 1392

روز دختر

سلااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان خوبم سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دختر مهربونم قبل از هر چیز روز دختر رو بهت تبریک میگم یگانه دختر نازنین و مهربونم     از ته دل خدا رو شاکرم که به من دختری عطا کرد که بهترین است و مهربانترین برای من                                       عاشقتم تک دخترم پ.ن: دوستان از برکت صلواتهای شما و جبروت بنده و تهدیدات بعمل آمده بالاخره ما رفتیم خونه خودمون ا...
17 شهريور 1392

چتر گستر !!!

با امروز دقیقا 13 روزه که ما خونه باباجون هستیم و همچنان کارهای خونه جدید تموم نشده دیروز که واسه خرید رفته بودیم با آقای فروشنده خیلی رفیق شده بودی و بهش گفتی ما الان خونه مادرجون فرزانه هستیم آخه مردم اومدن خونه ما !!!                                    خلاصه صبح که از خواب بیدار میشیم بساط صبحانه مون براهه از سرکار که برمیگردیم ناهار آماده میخوریم بعدش نمیزارن کار کنیم میگن خسته ای استراحت کن! بعد میریم بیرون ...دوباره میایم شام آماده میوه آماده و...... ...
12 شهريور 1392