الینا فرشته ی کوچولوالینا فرشته ی کوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

الینا فرشته آسمونی

excellent

سلام به دوستان نازنینم و ممنون بابت احوالپرسی و دعاهای قشنگتون سلام به دختر مهربون و نازم دیروز یه کمی بهتر شدی اما سرفه ها و تند تند نفس کشیدن ها همچنان باهات هست! اگه تا دو سه روز آینده خوب نشی میبریمت مشهد تا یه پزشک حاذق تر ، ویزیتت کنه. پریروز که حالت خیلی بد بوده ، مادرجون فرزانه بالای سرت تند تند دعا میخونده و از خدا خواسته که حال شما زودتر خوب شه و دوباره شیطونی کنی و خونشون رو بهم بریزی نزدیکای ظهر که یه کم سرحال اومده بودی کل خونشون رو زیرورو کرده بودی و جا واسه نشستن نبوده مادرجون به شوخی بهت میگه: ای شیطون این چه وضعیه درست کردی؟! به مادرجون گفتی :  مادرجون خودم شنیدم به خدا میگفتی زود حالم خوب شه خونتو بهم بریزم ...
19 آذر 1392

لعنت بر حساسیت

مامان دیگه تحمل ندارم مامان دارم غصه میخورم مامان حالم خوب نمیشه مامان به من دارو بده مامان بغلم کن مامان نرو بانک مامان پیشم بمون مامان منو تنها نزار مامان من دوسِت دارم مامان عاشقتم مامان ! بابا کجاست؟ مامان بابا بیاد بغلم کنه مامان بیا با هم بخوابیم مامان نمیتونم بخوابم مامان گلوم درد میکنه مامان... بمیرم واست عزیزم ... دوباره حساسیت و سرفه های شدید و نفسهای بریده بریده و صورت کبود شده از نرسیدن اکسیژن...حاضرم جونمو بدم اما تو خوب شی عزیزم... لعنت بر حساسیت.... خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا دخترم رو به تو میسپارم ... ...
18 آذر 1392

تولدم...

بهار زندگی من در خزان طبیعت تجلی یافته.... اینک  33 بهار زندگی را پشت سر گذاشته ام... 33سال زندگی.... 33سال خاطره.... 33 سال شادی وغم.... 33 سال فراز و نشیب... امروز.... 16 آذر  زاد روز من است... اکثریت از رسیدن به سن 30 هراسی در دل دارند دلشوره ای عجیب و البته شیرین...  30 اما برای من شروعی دیگر بود...تولدی دوباره.... چرا که در 30 فصلی نو در زندگیم رقم خورد ...و من مادر شدم... هر یکانی به 30 ام افزوده میشود مسرورتر میشوم ، چرا که سعادت یک سال دیگر در کنار تو بودن را داشته ام بهترینم... و اکنون از تولد ِ دوباره من 3 سال گذشت... براستی که من همسن توام فرزندم !...
16 آذر 1392

مامان غرغرو!

 اگر صبح جمعه با انرژی مثبت بیدار شده و تصمیم راسخ داشته باشید که  بعد مدتها جایی نروید و بمانید منزل و برای جریان دادن انرژی مثبت ، کارهای انبووووووووووه عقب افتاده منزل را انجام دهید اما به محض باز کردن شیر آب متوجه قطعی آب شوید درحین اینکه آدمی باشید که انجام کار منزل منهای آب برای شما مساوی صفر باشد دچار چه حسی خواهید شد؟! حال  اگر در این آشفته بازار ، همسر و دختر عزیزتر از جانتان بشوند سوهان عمرتان و مدام روی اعصابتان رژه بروند و بخندند و ترا "مامان غرغرو " خطاب نمایند دچار چه حسی خواهید شد ؟! برای درک حس اینجانب به عکسهای خوش و خرم ِپدر و دختر دقیقا در همان حال ، در ادامه مطلب رجوع فرمایید شاید از...
11 آذر 1392

چو خورشید باش...

سه شنبه دانشگاه بودم ، یادش بخیر همیشه با بابا رو یه نیمکت رو به این منظره مینشستیم و مداااااااام از تو دختر ناز و شیرین زبون صحبت میکردیم و قربون صدقه ت میرفتیم      ================================================== دیروز عصر خواب بودم دیدم صدام میزنی چشامو باز کردم با این صحنه مواجه شدم    از وقتی رفتی مهد خییییییییییلی شیطون شدی مدام از تخت و مبل و کمد و دیوار راست بالا میری آخه قبلاً اصصصصصصصصصصصصصصلاً اینجوری نبودی و خیلی از ارتفاع میترسیدی اما الان.... ! ====================================================== دیشب مادرجون مهری و خاله بابا ، خونه ما بودن خیییییییییلی از ...
7 آذر 1392

راستی چه شد؟

چگونه است که با هر بار شنیدن صدای ناز و مهربانت از پشت گوشی تلفن قلبم میریزد؟! چگونه است که هر روز با دیدن چهره شاد و خندانت که از پشت شیشه ماشین انتظار آمدن مرا میکشی، دلم میریزد؟! چگونه است که همیشه دلتنگ توام ! حتی زمانی که تو را محکم در آغوش دارم باز هم دلتنگت هستم ؟! چگونه است که تمام خستگی ها و تنش ها و استرس هایم با دیدن برق چشمان زیبا و معصومت فراموش میشوند و میروند پی کارشان و من میمانم و تو و چشمانت که نگریستن به آنها  برترین لذت دنیاست برای من؟!   قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خو...
5 آذر 1392

گل آفتابگردون!

سلام به دوستان نازنینم سلام به تک دختر مهربونم این روزها خیلی سرم شلوغه از طرفی کارهای پایان نامه که انگار بختش بسته شده از طرف دیگه مدیر محترم، یه پروژه سنگین و طاقت فرسا گذاشته رو دوش گروهمون و از همه مهمتر  اینکه حساسیت شما اوت کرده و شبها تا صبح سرفه های خیلی شدیدی میکنی و مدام بیدار میشی و من و بابا هم کلی غصه میخوریم جدیدا هر وقت از شدت سرفه بیدار میشی بهم میگی : مامان !!!!!دیگههههههه خسته شدم به من شلغم بده بخورم ! (آخه هر وقت سرماخورده میشی بهت شلغم میدم بخوری) گاهی هم از شدت سرفه خودت میگی : به من دارو بدین بخورم !  الهی فدات شم که با هر سرفه تو انگار بخشی از وجود من هم آب میشه عزیزم  خلاصه که دل و دم...
3 آذر 1392

...

به یاد داشته باش:          آدمهایی که تو را بارها و بارها می آزارند مانند کاغذ سمباده هستند. آنها تو را می خراشند و آزار می دهند ، اما در نهایت تو صیقلی و براق خواهی شد و آنها مستهلک و فرسوده. ...
30 آبان 1392

بعد چی میشه؟!

مامان:الینا موقع رانندگی بابا رو نبوس الینا موقع رانندگی با بابا شوخی نکن حواسشو پرت نکن! الینا: بعد چی میشه؟ مامان: ممکنه تصادف کنیم الینا : بعد چی میشه؟ مامان: ماشینمون خراب میشه، خودمون زخمی میشیم الینا : بعد چی میشه؟ مامان : از بدنمون خون میاد الینا: بعد دایی جون چی میگه؟ مامان: میگه واااااااای الینا جونم چی شده؟!! الینا: بعد زن دایی جون چی میگه؟ مامان : میگه وااااااااای فدات شم الینا چی شده؟ الینا: بعد مادرجون چی میگه؟ مامان: وااااااااااای چیکار کردین با بچه م؟! خدا مرگم بده! الینا: بعد بابا جون چی میگه؟! مامان: الینا : بعد دایی سعید چی میگه؟ مامان: الینا: بعد عم...
27 آبان 1392