دلداری الینا به مامان!
دیشب با هم رفتیم بیرون خوابت میومد حوصله راه رفتن نداشتی گفتم بیا بغلم یهو چشات از خوشحالی برق زد اما اینقدر مهربون و فهمیده ای که تعارف کردی و گفتی آخه کمرت درد میگیره مامانی گفتم اشکال نداره هر وقت خسته شدم بیا پایین وقتی صدای نفس نفس زدنمو از فرط سنگینی ٍ وزنت شنیدی گفتی: مامان اشکال نداره ! ناراحت نشو ! چیزی نمونده ! الان میرسیم ! ینی مرده بودم از خنده بابت این دلداری دادنت واقعا چه لذتی داره دخترت ، دختر مهربونت سرشو بزاره رو شونه ت و ریز ریز تو گوشت شیرین زبونی کنه حاضر...











