[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 | | نویسنده : مامان |

دختر عزیزم

سالروز شکفتنت در دشتی از یاس های مهربانی مبارک بادمحبت

دیروز تولدت بود دخترک شیرین زبونم متأسفانه علیرغم برنامه ریزی که کرده بودم گرمازده و مسموم شدم و نتونستم مهمونی بگیرمغمگین  با شرمندگی راضی ت کردم که جشنت موکول بشه به پنجشنبه...دیشب بهم گفتی: مامانی  چون حالت بد بود قبول کردم اما راستشو بخوای دلم شکستدلشکسته

بمیرم برای اون قلب کوچولوتبوس




[ موضوع : خاطرات سال ششم, مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان |

این روزها درگیر مدل چشم و رنگ پوستتی گیج مدام میگی کاشکی چشمام شبیه سامورایی و چینی ها بودمتنظرتعجب کاشکی رنگ پوستم سفید بودمتنظرگیج

قبل از کلاس زبان به مامان امیرسعید گفته بودی : خوش به حالِ امیرسعید چشاش سامورایی ه ...منم دوست دارم این شکلی باشممتنظر

کلاس نقاشی هم ثبت نامت کردیممحبت

جشن تولد ماهان و آش دندونی مهرادمحبت

اصل کاریها (ماهان و مهراد )تو عکس نیستنخندونک

میز پذیراییخوشمزه

==============================================================

مهمونی خونه همکار ِ بابا و بازی با فاطمه جون ِ بلا و خوش اخلاقمحبت

=================================================================

گردش آخر هفته - روستای فیروزه آرام

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات سال پنجم, گشت و گذار و مهمانی, آموزشی و هنری]
تاريخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان |

پنجشنبه شب با دوست ِ بابا رفتیم بش قارداشآرام کلی با مهرسام کوچولو بازی کردینمحبت

ظهر جمعه- آماده برای بیرون رفتنعینکزیبامحبت



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات سال پنجم, گشت و گذار و مهمانی, آموزشی و هنری]
تاريخ : شنبه 26 تير 1395 | | نویسنده : مامان |

امسال سه روز تعطیلات عید فطر داشتیم اولش تصمیم داشتیم بریم شمال اما به ترافیک و گرما که فکر کردیم منصرف شدیم چشمک روز اول تعطیلات کلا خونه بودیم و استراحت کردیم و کلی فیلم دیدیمآرام روز دوم با عمو احسان اینا رفتیم روستای هاور آشخانه که طبیعتش واقعا زیبا و بکر بودمحبت رودخونه و خنکی و صدای آب و جیرجیرکها و پرنده ها و....فوق العاده بودمحبت

در حال شکار ماهی و بچه قورباغهسبز



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات سال پنجم, گشت و گذار و مهمانی, مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 23 تير 1395 | | نویسنده : مامان |

رمضان امسال هم رو به پایانه...رمضانی که فاصله سحر تا افطارش 17 ساعت بود و تو اوج گرما ! نمیدونم چقدر به تزکیه نفس گذشت و خودشناسی ...اما گذشت...

ازت میپرسم چه دعایی کردی؟ میگی : دعا کردم مامانم فوت نشه ! بابام فوت نشه ! باباجون و مادرجون و زندایی جون و بهرنگ و دایی جونا و محیا و...........فوت نشن ! غمگین بمیرم واست که دغدغه ذهنی ت شده فوت ِ اطرافیانتغمگین

21 رمضان- مراسم شب قدر منزل همکار ِ من....با بچه ها تو حیاط بازی میکردینمحبت

23رمضان-مراسم شب قدر-معصوم زاده بجنورد-مزار مادر جون مریم...

برای مادرجون مریم دعا کردی و شمع روشن کردی واسشمحبت مطمئنم کلی خوشحال شده از داشتن همچین نوه ایمحبت ایکاش بود و از نزدیک لمست میکرد....

افطاری خونه عمو احسانمحبت

یک شب بسیار گرم...صرف افطار در بش قارداش...شلوغی بی سابقه...خسته

افطاری اداره بابا...به بچه ها هدیه میدادن دیر جنبیدی بهت نرسید کلی گریه کردیمتنظر بابا سریع رفت واست جور کرد اما به نظر من کارش اشتباه بود باید یاد بگیری خودت از حقت دفاع کنی شاکی

==============================================

 

یه شب که بیرون بودیم با بچه یه خونواده دوست شده بودی ، باباش ازت پرسید: بابات چیکاره ست؟

جواب دادی: بابام خیلی خوبه...خیلی بافرهنگه(!)...خیلی خوش تیپه...محبت

بعد هم گفتی : مامانم هم خیلی خوب و پولداره (!!!)   

یعنی خداوکیلی فقط همین ؟!سکوتخندونکخنده

همراه امیرسعید در انتظار شروع کلاس زبانمحبت عاشق کلاس زبانی همیشه با هیجان میری تنها مشکلت اینه که خجالتی هستی ...و این شده دغدغه این روزهات و مدام میگی : مامان یه کاری کن خجالتم بریزه آخه نمی تونم تو کلاس با صدای بلند جواب تیچرم و بدم.....و از این بابت خیلی ناراحتی....

 

هیچ اصراری ندارم ...مرور زمان و تمرین و تمرین و تمرین همه چیزو درست میکنه دخترم...دخترکم...خوشگلکم...بغل

 

 

 


 




[ موضوع : خاطرات سال پنجم, گشت و گذار و مهمانی, آموزشی و هنری, مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 15 تير 1395 | | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 62 صفحه بعد